آوای دل
۱۴۰۲
سعادت حقیقی
بدهید ای حریفان دوسه جام باده ما را
که به چشم دل ببینیم جلال کبریا را
یکهتاز عشق
عاشقان دانند حال سوز و ساز عشق را
آشنا داند نوای دلنواز عشق را
باده وحدت
ساقی به چشم مهر نظرکن به سوی ما
ترکُن دمی زبادة وحدت گلوی ما
حاصل عمر
دلم از آه جگر سوز کباب است کباب
دیده از هجر تو پیوسته پرآب است پرآب
اشک دیده
زبسکه باده زدم گشته ام خراب امشب
رها شدم زغم و رنج و اضطراب امشب
نور حقیقت
گنجینة اسرار دل مردم داناست
چون گوهر رخشنده درون دل دریاست
کوی خرابات
درکوی خرابات سخن از من و مانیست
منزلگه انس است به جز لطف و صفا نیست
مستی عشق
هرکه را می نگرم عاشق و دیوانة توست
هرکجا می گذرم جلوة مستانة توست
داستان محبت
ای دل از هرچه گذشتی بگذر غیر از دوست
هرکه را می نگرم عاشق و دیوانة توست
اهل صفا
نیک و بد را همه دردست خدا داند مست
کار حق را همه بی چون و چرا داند مست
کمال زیبایی
بهار فصل دل آرایی و فریبایی است
برای عاشق دلداده روز شیدایی است
عشق شیرین
عاشقی دیدم ز هجر یار خود خون می گریست
آه سر می داد و با حالی دگرگون می گریست
چشم امید
مرا در سرهوای کوی یاراست
دلم دربند عشقش بی قرار است
قافلهٔ عمر
نفسی گر بتوای دوست مرا دسترس است
لذّت عمر من خسته همان یک نفس است
ره عشق
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گرهم گله ای هست مرا حوصله ای نیست
دل پاک
مستی از پای درافتادن و مدهوشی نیست
نشئة عاشق صادق زقدح نوشی نیست
آزاده
سعار مردم حق بین به جز حقیقت نیست
طریق مردم آزاده جز طریقت نیست
می عشق
اگر ای عشق زدامان تو بردارم دست
به کمند که سپارم دل معشوق پرست ؟
قصهٔ دل
قصهٔ دل شرح هجران من است
داستان درد پنهان من است
شب هجران
دل از بیتابی غمها به خود پیچید چون مویت
نمیبیند قراری بهر خود غیر از سر کویت
میکدهٔ عشق
خورشید بود آیتی از پرتو رویت
تاریکی شب شمهای از سایهٔ هویت
معراج دل
اسیر عشق او دامان هر دلبر نمیگیرد
حقیقتپیشه از مهر خدا دل بر نمیگیرد
دل بیمار
رفع درد دل بیمار به می باید کرد
وادی عشق و جنون یکسره طی باید کرد
جلوهی معشوق
درنظر، حسن تو ظاهر شد و دل راز دو برد
صبر و آرام و قرار از من شیدا از دو برد
نیایش
گل نکهتی از عارض دلجوی تو دارد
مه پرتوی از طلعت نیکوی تو دارد
وارستگی
هرکس که زند لاف، جوانمرد نباشد
هر رهرو وامانده، جهانگرد نباشد
دشت جنون
امشب دل من دریای خون شد
سیل سر شکم از حد برون شد
عالم معنا
به راه عشق هرکس پا نهد دیوانه خواهد شد
چو مجنون در میان عالمی افسانه خواهد شد
موی سپید
کامِ دلی ندیده، جوانی تمام شد
طَرفی زر و ز خویش نبستیم و شام شد
عزت نفس
مبارزان به حقیقت مدافع وطنند
مدافعان ز صداقت خلیل بتشکنند
گوهر معرفت
گوهر معرفت کو جوانمرد که بار دگری بارکند
پا طبیبی که علاج دل بیمارکند
لطف حق
خرم کسی کز خستهای رفع گرفتاری کند
سرگشته و غمدیده را از مهر، غمخواری کند
نام نکو
نام نکو غم نیست آنکهرا که پی آبرو بود
گر با هزار گونه ستم روبرو بود
اشک تمنا
دوش از هجر تو درخانهٔ دل غوغا بود
هرچه گویم تو ندانی چه به روز ما بود
جمال دوست
بهار آمد و گل، رو به سوی یار کنید
به باغ و سبزه تماشای آن نگار کنید
صحرای جنون
من عاشق و دیوانهام از من بگریزید
من با همه بیگانهام از من بگریزید
وعده وصل
نه به سر غیر غم عشق تو سودای دگر
نه به دل غیر وصال تو تمنای دگر
اشک روان
بگذارید مرا با دل دیوانۀ خویش
تا کنم خون دل خویش به پیمانۀ خویش
دریای جنون
تا شدم خاکنشین ره میخانهٔ عشق
گشتهام سرخوش و سرمست ز پیمانهٔ عشق
مست نگاه
مرا به باده چه حاجت که از نگاه تو مستم
خیال روی تو صبر و قرار برده ز دستم
سوز نهان
سوختگان سوختگان سوختم
شمع صفت شعله به جان سوختم
ارزش عمر
حیف این عمر گرانمایه که رفت از دستم
وای بر عالم پیری که بر او پیوستم
درس محبت
من از مصاحبت دوست آنقدر شادم
که میرود همه غمهای خویش از یادم
داغ فراق
ز بس از سوز هجران ناله هر شب تا سحر کردم
تمام خلق عالم را ز راز خود خبر کردم
آتش غم
باد هجر تو روز و شب میسوزم و میسازم
در آتش تاب و تب میسوزم و میسازم
غفلت
به ره عشق تو طی، مرحله تا چند کنم
من که از دست شدم حوصله تا چند کنم
راز دل
فراموش کردی خطاپوشیم
که دادی به دست فراموشیم
قدر محبت
بیا قدر محبت را بدانیم
بیا تا در کنار هم بمانیم
آشنای حق
تا که دل دیوانه عشق تو شد فرزانهایم
با وجود اینکه نزد عاقلان دیوانهایم
معرفت
ای دل بیا با معرفت راهی به حق پیدا کنیم
خود را ز عشق پاک تو دیوانه و شیدا کنیم
پرتو حسن
شانه به زلف میزند دلبر گلعذار من
صبر و قرار میبرد از دل بیقرار من
بیپروا
اگر خاک در میخانهام من
چرا منعم کنی دیوانهام من
طریق بندگی
ای دل بیا از عشق او دیوانه شو دیوانه شو
با هرکه جز آن آشنا بیگانه شو بیگانه شو
باغ دل
دیگر ز من نخواهید اشعار عاشقانه
ز این پس دگر نخواهم بزم و گل و ترانه
جستجو
بر دل پر امید من عشق تو زد جوانهای
کز اثرش به هر نفس سازکنم ترانهای
صفای روح
تو همزمان من و یادگار عهد شبابی
تو همچو نشئهٔ آرامبخش جامِ شرابی
افسانه شیرین
دل، ترا خواست گرفتار عذابش کردی
دیده مشتاق تو گردید پرآبش کردی
رسم وفا
با هیچ کسی وفا نداری
یا مهر و وفا به ما نداری
بار محبت
خبر از سوز و گداز من دیوانه نداری
شمع بزمی، خبر از حالت پروانه نداری
دل دانا
دل دانا چند با ناله و افغان غم دنیا داری
اینکه فانی است چرا غصه بیجا داری
امید وصل
گر به زلف تو میسر شودم دسترسی
نیست دیگر به دلم هیچ تمنا ز کسی
دیار محبت
اگر مجال رسد از برای دل نفسی
برم شکایت خود را به پیش دادرسی
راه کمال
از بادهٔ محبت گر جرعهای بنوشی
از هرچه دیده بیند چشم طمع بپوشی
شکوه از تنهایی
مرا از دست فراقت نه شور ماند و نه حالی
گذشت عمر عزیزم ولی به خواب و خیالی
عشق دوست
درون سینهٔ من آتشی است پنهانی
که همچو شمع بسوزد مرا به آسانی
بهار جوانی
مکن با من ای گل تو نامهربانی
که دایم نباشد بهار جوانی
آیینه
خود در آیینه نظر کن گاهی
تا ببینی که توئی یا ماهی
تضمین غزل
چنان ز باده توحید شاد و سرمستم
که نیست باورم از شوق در جهان هستم
مدح امام زمان (عج)
یابنالحسن کجایی از ما چرا جدایی
تو حجت خدایی، تو لطف کبریایی، تو صاحب لوایی، تو شافع جزایی
سخن شیوا
ای ساقی مهسیما ✦ ای باخبر از دلها
یکدم نشوی جویا ✦ از حال من شیدا
مولای درویشان
جانم علی جانم علی ✦ ای جان جانانم علی
علی گویم ، علی جویم
من آن مرغ خوشالحانم ✦ که روز و شب در افغانم
اگر پرسی ز ایمانم ✦ غلام شاه مردانم
مقصد مسعود
عاشق جانانه شدم ✦ با همه بیگانه شدم ✦ عازم میخانه شدم
رفتم و دیوانه شدم
مشکل گشا
ای آن که بر ما مشکل گشایی ✦ ملک جهان را فرمانروایی
هم کردگار ارض و سمایی ✦ هم دستگیر هر بینوایی
مست تولا
عاشق و شیدای توام یا علی ✦ غرق تمنای توام یا علی
بر سر سودای توام یا علی ✦ سرخوش صهبای توام یا علی
درفقدان مادر
بیتو جام شعر من مادر ✦ از شراب واژهها خالی است
تا ابد جای تو با گرمی ✦ در دل درد آشنای خالی است
در سوگ برادر
ببین چگونه فلک جمع ما پریشان کرد
چگونه چرخ، مرا دردناک و پژمان کرد
مرثیهای برای برادر
کو آن هدایت من و چون شد برادرم
برگو کجاست مونس با جان برابرم
ای پهلوان
ای پهلوان نامی و ای شیرنیک خوی
ای قهرمان کشور و ای گُرد رزمجوی
راه ایمان
ای مبارز تا که بردل مهر این کشور گرفتی
کشته دادی، انتقام از خصم بدگوهر گرفتی
شعار آزادی
دهید مژده که آمد بهار آزادی
شکوفه سرزده از شاخسار آزادی
زنده جاوید
عاشقان جلوه حق چون دیدند
همه از شوق به خون غلطیدند
در آرزوی عید
آن عید بود که غم نباشد
فکر همگان دژم نباشد
بهار پیوند
بهار با همه زیباییاش دوباره رسید
پند پیر
به پیری گفت روزی نوجوانی
از این عمری که طی کردی چه دانی
توحید
ای یاد تو خوشترین عبادت
ای عشق تو بهترین سعادت
فضل خدا
از فضل خدا مباش غافل
طاعت به ریا مساز باطل
می عشق علی
علی یا علی یا علی یا علی
نما از کرم قلب ما منجلی
به مناسبت عید مبعث
چو عالم سرنگون شد در تباهی
فرو بگرفت دلها را سیاهی
حقالیقین
شکوه بیهوده ز دنیا مکن
پیش کسی سفرهٔ دل وا مکن
در مدح رضا
پس از حمدِ بخشندهٔ یزدانِ پاک
که از نورِ او شد جهان تابناک
ساقینامه
بده ساقی آن می که جوش آورد
دلِ خسته را در خروش آورد
فخرِ هنر
نهی سر چو بر آستانِ هنر
پسند آیدت داستانِ هنر
داستان نی
بانگِ نایِ من به گوشِ جان شنو
سوز و سازش از غمِ هجران شنو
مهدِ هنر
ین خاکِ پرافتخارِ ایران
این موطنِ اهلِ علم و عرفان
پند مولانا
گوش کن این داستانِ معنوی
از حکایتهای نغزِ مثنوی
حقیقت
یک شب اندر محضرِ اهلِ کمال
قصهٔ پیر آمد و اربابِ حال
درسِ عشق
دید مجنون را یکی در کوهسار
خسته و آزرده و زار و نزار
توبهنامه
الهی، بر دلم شور و صفا بخش
ز نورِ خویش جانم را جلا بخش
دامنِ دوست
بیا با ما به خلوتخانهٔ دل
که آنجا حل شود هر کارِ مشکل
سرِّ حقیقت
عشقبازی کارِ هر خودخواه نیست
چون محبت با دلش همراه نیست
ساقینامه
بده ساقی آن می که جوش آورد
دلِ خسته را در خروش آورد
بشارتِ ولایت ( حدیث اول )
گوش کن بر این حدیثِ جانفزا
تا شوی آگه ز لطفِ کبریا
گوهر انسانیت (حدیث دوم)
با علی گفتا جوانی خوشبیان
زینتِ دنیا چه باشد در جهان؟
رضای خدا (حدیث سوم)
رفت چون موسی شبی در کوهِ طور
شد دلش از شوقِ حق دریای نور
راهِ حق (حدیث چهارم)
گفت دانشمندی از اهلِ بتول
این سخن با صادقِ آلِ رسول
پندهای آسمانی (حدیث پنجم)
در نظر آمد حدیثی از علی
آن که باشد حقتعالی را ولی
مِهرِ علی(ع) (حدیث ششم)
گفت پیغمبر حدیثی جانفزا
با پسرعمّش، علیِ مرتضی
گوهر ایمان (حدیث هفتم)
این حدیث از قولِ پیغمبر بود
زین جهت ارزنده چون گوهر بود
چراغِ ایمان (حدیث نهم)
از جوادالائمه شد تقریر
این حدیثی که میکنم تفسیر
آیینِ برادری (حدیث دهم)
این حدیث از حضرتِ صادق بود
آن که بهرِ رهبری لایق بود
علمدارِ قیامت (حدیث دوازدهم)
پیامبر از رهِ لطف و عنایت
چنین فرمود با شاهِ ولایت
یادگارِ رفاقت
بنا نبود بمانم من و رود مسعود
که بعدِ مردنِ او زندگی ندارد سود
تأثّرنامه
دریغ از داغِ مرگِ حاج مسعود
که داغش سوزِ غم بر سینه افزود
کعبهٔ مقصود
حاج مسعود بصیری جانبِ معبود رفت
در کمالِ سرفرازی رفت، امّا زود رفت
گوهرِ اهل ادب
چو گوهر، حاج مسعود بصیری
درخشان بود از روشنضمیری
غمِ جانکاه
دارم از جور و جفایت، فلک، آه و فغان
تا کی و تا چند آزاری دلِ آزادگان؟
اهل ولایت
حاج مسعود بصیری، شاعرِ روشنروان،
دیده بست از این جهان و شد سوی جنّت روان.
وصالِ محبوب
چو آید امرِ مرگ از نزدِ محبوب،
برای اهلِ عرفان هست مطلوب.