غزل

معراج دل

۱۴۰۵/۰۴/۱۳ ۱۵

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

اسیر عشق او دامان هر دلبر نمی‌گیرد
حقیقت‌پیشه از مهر خدا دل بر نمی‌گیرد
قدم بگذارد در معراج دل، گر سالک عشقی
که هر صاحب خرد جز این ره دیگر نمی‌گیرد
بدان قدر دل ما را که این پروانهٔ عاشق
به گرد هیچ شمعی غیر رویت پر نمی‌گیرد
هر آن کس شد گدای او به شاهان برتری دارد
به خود دلبستهٔ جانان زر و زیور نمی‌گیرد
منم آن عاشق مسکین که گه شادم گهی غمگین
دلم تا شد اسیر او قراری بر نمی‌گیرد
چنان چشمش کشیده خنجر ابرو پی قتلم
که ترک مست بر کف این چنین خنجر نمی‌گیرد
چنان مسعود شد مست نگاه چشم‌گیر ایش
که از ساقی دگر پیمانه و ساغر نمی‌گیرد

معنی شعر

این غزل درباره عشقی خالص و والاست که عاشق را به معراج دل می‌رساند. شاعر می‌گوید کسی که اسیر عشق حقیقی شده، دیگر به دلبران دیگر دل نمی‌بندد و از محبت خدا دوری نمی‌کند. سالک عشق باید راه معراج دل را بپیماید و هر خردمندی جز این راه را نمی‌گزیند. عاشق چون پروانه‌ای است که فقط به گرد شمع معشوق می‌چرخد و از زر و زیور دنیا بی‌نیاز است. شاعر از خود به عنوان عاشقی مسکین یاد می‌کند که میان شادی و غم در نوسان است و از زمانی که اسیر عشق شده، آرام ندارد. چشمان و ابروان معشوق چنان جان‌گیرند که هیچ شمشیری به آن نمی‌رسد. در بیت پایانی، مسعود چنان مست نگاه معشوق شده که دیگر به می و مستی دیگر نیازی ندارد.