احمد غفورزاده «طلایی»
مؤسسِ انجمن ادبی و هنری سعدیِ اصفهان
قصهٔ دل ، به قلمِ احمد غفورزاده
این مقدمه به قلمِ احمد غفورزاده «طلایی» ، مؤسسِ انجمن ادبی و هنری سعدیِ اصفهان ، در سال ۱۳۵۳ نگارش شده است .
۱. دیباچه: شعر و سرچشمهٔ احساس
لِلّهِ الحمدُ قبلَ کلِّ کلام، بصفاتِ الجلالِ والاِکرام.
اگر با چشمِ بصیرت و دیدهٔ دل، به هر ذرهای از ذرّاتِ این عالمِ بیکران بنگریم، میبینیم که هر ذرّه در حالتِ جوشش و خروش و در جنبش و جهش است؛ بهگونهای که گویی عالمِ وجود، عالمِ حرکت و تلاش و کوشش است؛ حرکتی که همهٔ ذرّات را به سوی کمال سوق میدهد.
این حرکات را در وجودِ انسان میتوان «احساسات» نامید. احساسات از این سرچشمهٔ گستردهٔ عواطف، که فرمانده و راهبرِ هر موجودی است، در مسیرِ کمال جاری میشود. عواطف در شاعران و نویسندگان و هنرمندان و اندیشمندان و پویندگانِ راهِ هنر و سالکانِ راهِ حقیقت، بهگونهای دیگر تجلّی میکند.
شاعر، سالکی است که به تحریکِ طبعِ لطیفِ خود، با زبانِ شعر آنچه را در دل دارد بازگو میکند و گاه لب میگشاید تا پرده از اسرارِ نهانی بردارد؛ چنانکه اگر شعری نگوید و ترانهای نسراید، آرام نمیگیرد. بدین معنا که اگر شعر بهمعنای واقعیِ خود باشد، شاعر ناخودآگاه نقشِ واسطهای را میان احساسِ خویش و اجتماعی که در آن پرورش یافته بازی میکند.
به دیگر سخن، همانگونه که نطفه در جسمِ مادر پرورش مییابد و مادر چه بخواهد و چه نخواهد کودک متولّد میشود، شعر نیز پدیدهای طبیعی است. اینجا این پرسشِ دیرین پیش میآید که آیا شاعر بودن ذاتی است یا اکتسابی؟ من معتقدم تمامِ انسانها روی کرهٔ زمین که دارای احساسات و عواطفاند، ذاتاً شاعرند؛ و تنها تفاوتشان با شاعران این است که آنان احساساتِ خود را با زبانِ معمول بیان میکنند و شاعران با زبانِ شعر.
۲. مسعود از زبانِ طلایی

از صفاتِ ممتازِ «مسعود»، مناعتِ طبع و آزادگیِ روان و انساندوستی و مردمدوستیِ اوست؛ و از همین رو محبوبیتی در محافلِ ادبی، بهویژه در انجمنِ ادبی و هنری سعدی، کسب کرده است. نمونهٔ آن، اشعاری است که شاعران در بزرگداشتِ او سرودهاند و در این کتاب از نظرِ اهلِ ادب میگذرد.
«مسعود» را کلامی به سبکِ عراقی است، هرچند ابیاتی نیز به سبکِ هندی و اصفهانی سروده است. اشعار و سبکِ گفتارِ او بیشتر به غزل گرایش دارد و آثارش بیشتر جنبههای اجتماعی و عشقِ معنوی و ترجمانِ حال است.
از صفاتِ او یکی نیز آن است که آزادگی و مناعتِ طبع را در شعرِ خود آشکار میسازد و از اسارت و بندگیِ غیرِ حق میپرهیزد؛ چنانکه در غزلِ «آزاده» میگوید:
مرو به بندِ اسارت به زندگیِ مسعود که مرگِ مردمِ آزاده بهتر از ننگ است
و در پاکیِ دل و روشناییِ ضمیر، غزلی سروده که یک بیتِ آن چنین است:
روشنی طلب از پاکیِ درونِ خویش تا آنکه جستجو کنی جامِ جم، عبث است
در سراسرِ دیوانِ او، مضمونِ انساندوستی و دعوت به نیکی موج میزند؛ چنانکه میگوید:
هیچ دانا کِی بصیرتدان بُوَد آن قویپنجه که در فکرِ ضعیفان باشد
گر تو با مهر و وفا بنیاد کن هر بنا کان بیوفا، ویران شود
۳. هفت وادیِ عشق و اشعارِ عرفانیِ مسعود
در اشعارِ «مسعود» نکاتِ عرفانی و جاذبهٔ عشق و معرفت چنان جای دارد که گویی سالکی است که هفت مرحلهٔ عشق را به پایان رسانیده است. این مراحلِ هفتگانه را با نمونهابیاتی از او مرور میکنیم:
طلب:
یک جرعه خوردهام ز میِ وحدت و مدام خواهم که باز پُر شود از آن مستْ ساغرم
عشق:
از آن زمان که نهادم قدم به وادیِ عشق ز هر چه دیده پسندید و خواست، دل شستم
معرفت:
چو خواهی کز اسرارِ وحشتها رها گردی بیا در بزم و جامِ گلگذاری را تماشا کن
استغنا:
گذر افتد اگر روزی تو را بر بزمِ درویش جهانِ فقر بنگر، بینیازی را تماشا کن
توحید:
هر چه خواهی بکن، ما آنکه بنوازم لطف کِی توانم سر بهپیچم از خطِ فرمانِ تو
حیرت:
نهادم چون ز روی صدق پا در وادیِ حیرت ز دستِ خودپسندی و کبر و خودخواهی دگر جستم
فقر و فنا:
«مسعود» خسته از رنجِ عشقی تو رفت ز بینِ عاشقان فتاده ز پاکبازی
۴. زندگینامهٔ شاعر (به روایتِ طلایی از زبانِ مسعود)

اکنون قلم را به دستِ شاعرِ موردِ بحث میدهیم و شرحِ حالِ او را از زبانِ خودش میشنویم:
«نام و تخلّصم مسعود و نام خانوادگیام بصیری است. در شبِ نیمهٔ شعبانِ سالِ ۱۳۰۹ شمسی، در محلهٔ سهشنبهبازار که یکی از محلاتِ قدیمیِ اصفهان است، متولّد شدم. من فرزندِ سومِ این خانواده بودم و سه برادر و دو خواهر دارم. پدرم مرحوم میرزا شکرالله خان، در سنِّ پنجاهوشش سالگی بدرودِ حیات گفت و از آن پس مادرم سرپرستیِ خانواده را بهعهده گرفت.»
«تحصیلاتِ ابتدایی را در محضرِ آقایِ جمالالدین مجلسی گذراندم و در پایانِ نیمهٔ اوّلِ دبیرستان، بهسببِ اشتغال، تحصیل را رها کردم. از سنِّ بیست سالگی، با خواندنِ آثار و اشعارِ شاعرانِ بزرگ، به مطالعه در دواوینِ شعر روی آوردم.»
«در سالِ ۱۳۴۱ به انجمنِ ادبی و هنری سعدیِ اصفهان راه یافتم؛ انجمنی که مدیرِ مسئولِ آن مرحوم صغیرِ اصفهانی و از مؤسسانش آقای غفورزاده «طلایی» بود. در سالِ ۱۳۴۸ به زیارتِ عتباتِ عالیات مفتخر شدم؛ سه مرتبه به عراق برای زیارتِ آن قبورِ مطهّر نائل آمدم و چهار مرتبه به مشهدِ مقدّس، به آستانبوسیِ حضرتِ رضا علیهالسلام موفّق گشتم.»
«همواره در خدمتگزاری کوشا بودهام و به انجامِ مراسمِ سوگواریِ حضرتِ سیدالشهدا خدمت نمودهام. آثاری چند پدید آوردهام؛ از جمله تذکرهای دربارهٔ گلهای زایندهرود، اثری دربارهٔ انجمنِ ادبی و هنری سعدی و باغِ صائب، و جزوهای مربوط به جشنهای هنری، که بهمناسبتِ سدههای شعرِ ایران به نامِ «مسعودنامه» منتشر ساختهام. دو اثرِ دیگر نیز در دست دارم.»
سرودههای «یا مالک یومالدین» و «علی گویم، علی جویم» بهوسیلهٔ آقایان قوّامنیا و حمیدی اجرا گردیده است. هماکنون مسئولیت و سرپرستیِ شرکتِ تعاونیِ نورِ اصفهان را بر عهده دارم، که مدیریتِ آن با آقای حاج حسین اشتری است و ایشان از مشوّقانِ من بودهاند.»
«الهاماتِ شعریِ خود را پایدار میبینم و آن را از سرچشمهای معنوی میدانم؛ چنانکه الطافِ الهی شاملِ حالم گردیده و بارقهای از عشقِ حقیقی و روحِ معنوی در نهادم متجلّی شده است.»
مرادِ شاعر از «آقای مجلسی» که نزدِ او درس خوانده، خاندانی است که پدرِ آن استاد، مرحوم میرزا نورالدین مجلسی متخلّص به «کاتب» بوده است؛ از شاعرانِ خوشنام و خوشذوقِ اصفهان، متولّدِ ۱۲۶۶ شمسی برابر با ۱۳۰۴ قمری. او تحصیلاتِ خود را نزدِ پدر و علمای بزرگ و نیز در بغداد و نجفِ اشرف به پایان رساند و در ادارهٔ فرهنگ، به سِمَتِ دبیرِ ادبیاتِ عربی و فارسی، به خدمتِ فرهنگی مشغول گردید. او در چهاردهمِ مهرماهِ ۱۳۴۶ درگذشت و آرامگاهش در تکیهٔ میرفندرسکی در تختِ فولادِ اصفهان است.
۵. سخنِ پایانی و تقریظِ طلایی
مجموعهای که به نامِ «قصهٔ دل» نامگذاری شده، تنها قسمتی از آثارِ اوست که بنا به تقاضای عدّهای از دوستان، به نشر رسیده است. امید است در آیندهای نزدیک، با لطفِ خدای بزرگ و توفیقِ او، بقیهٔ آثارِ خود را نیز منتشر کند تا موردِ قبول افتد و پسندِ نظر آید.
در خاتمه، شعری را که آقای نعمتالله خضری، متخلّص به «کاوه»، شاعرِ ارزنده، برای کتابِ «قصهٔ دل» سرودهاند، بهعنوانِ حُسنِ ختامِ این نوشته میآوریم:
ای اهلِ ذوق، زنده بمانید و جاودان من زین جهان گذشتم و گردیدهام نهان

و اینک تقریظِ منظومِ نگارنده در ستایشِ این کتاب و سرایندهٔ آن:
قصهٔ دل، آن مسیرِ عرفان، داستانِ زندگی است پای تا سرْ بر جهان، آن زندگی است
بیتبیتِ آن، نمودِ دردها است سطرسطرِ آن، فغانِ زندگی است
بابباباش، شرحِ حالِ دل بود فصلفصلاش، آن بیانِ زندگی است
مثنویّاش، همه امیدبخش در غزلهایش، بشیرِ نشانِ زندگی است
نغمههایش، قصهٔ غصهها است گفتههایش، از بیانِ زندگی است
شعرهای نغزِ این فرّخکتاب در حقیقت، کاروانِ زندگی است
کتابِ «قصهٔ دل» با اهلِ دل و صاحبانِ ذوق، در بابِ معرفت، تقدیم میگردد.
احمد غفورزاده «طلایی» ؛ مؤسسِ انجمن ادبی و هنری سعدیِ اصفهان
۱۳۵۳