حاج مسعود بصیری

حاج مسعود بصیری

عارف بدون کشکول

زندگی‌نامه

حاج مسعود بصیری «مسعود»

شاعر • عارفِ وارسته • پهلوانِ باستانی • خادم‌الحسین

حاج مسعود بصیری، شخصیتی چندبُعدی و وارسته بود که در فرهنگ اصفهان به‌عنوان شاعر، پهلوان و عارفی مردمی شناخته می‌شد. او را «عارفِ بدونِ کشکول» و درویشی توصیف کرده‌اند که زمین، حصیرش بود؛ مردی که سادگیِ درویشانه‌اش با شکوهِ پهلوانی و لطافتِ شعر در هم آمیخته بود. زندگیِ او ترکیبی از هنر، ورزش و معنویت بود و به گفتهٔ نزدیکانش، عمری را با «روغنِ جان» سوخت تا چراغِ دلِ دیگران را روشن نگاه دارد.

۱. تولد و خاندان

او فرزندِ مرحوم میرزا شکرالله، در سالِ ۱۳۰۹ در یکی از خانواده‌های اصیل و متدیّنِ اصفهان، در دامنِ مادری پاک و معتقد به اصولِ دین و مذهبِ تشیّع، دیده به جهان گشود. در فضایی سرشار از ایمان و ادب بالید؛ همان ریشه‌ای که بعدها در سراسرِ اشعار و منشِ او جلوه‌گر شد.

تحصیلاتِ خود را تا نیمهٔ متوسطه ادامه داد و از همان جوانی، دل به مطالعه و شعر سپرد. این پیوندِ زودهنگام با ادب، بنیانِ راهی شد که تا پایانِ عمر پیمود.

۲. شاعر و راهِ ادب

در سنِّ بیست سالگی به انجمنِ ادبی و هنری سعدیِ اصفهان راه یافت، به سرودنِ شعر پرداخت و نامِ کوچکِ خود، «مسعود» را تخلّصِ خویش قرار داد. او در محافلِ ادبی حضوری فعّال داشت و اشعارش موردِ تحسینِ دیگر شاعران بود.

بصیری از چهره‌های تأثیرگذار در تحوّلِ سبکِ شعریِ اصفهان بود. در روزگاری که «سبکِ هندی» با پیچیدگی‌های مضمونی‌اش بر انجمن‌ها چیره بود، او و گروهی از شاعران، صحنهٔ ادبی را به‌سوی سادگی، روانی و فصاحتِ «سبکِ سعدی» سوق دادند؛ حرکتی که بازگشتی بود به ریشه‌های اصیلِ شعرِ فارسی.

نخستین مجموعهٔ اشعارش، «قصهٔ دل»، در سالِ ۱۳۵۳ در حدود سیصد صفحه، با خطِ خوشِ آقای احمدرضا فروتن و مقدمهٔ مبسوطِ آقای احمد غفورزاده «طلایی» به چاپ رسید. این کتاب که مشتمل بر غزلیات، رباعیات و قطعات است، همه در عشق و عرفان و مدح و منقبتِ خاندانِ عصمت و طهارت سروده شده و صفای طبع و پیوندِ معنویِ او را با آن خاندان به‌روشنی نشان می‌دهد. اثرِ دیگرِ او «آوای دل» است.

انجمنِ سعدی با مدیریت آقای غفورزاده ( طلایی ) تنها محفلی برای شاعران نبود؛ پاتوقی بود برای گردِهم‌آمدنِ عرفا، علما و شعرا — حکمِ یک «کلاسِ شعر» و محلی برای تلطیفِ روح را داشت.

۳. عارفِ وارسته

از او به‌عنوانِ «عارفِ بدونِ کشکول» یاد کرده‌اند؛ درویشی که از لحاظِ فضائل و سجایای اخلاقی، شخصیتی شاخص و باوقار داشت. اطرافیانش او را «پیر» و «مرشد» و برادری بزرگ‌تر می‌دانستند که حضورش به دیگران آرامش می‌بخشید و کلامِ کوتاه و نافذش، گره از دل‌های پریشان می‌گشود.

ارادتِ او به حضرت علی (ع) فراتر از علاقه‌ای معمولی و در حقیقت شناسنامهٔ وجودیِ او بود؛ چنان‌که همواره می‌گفت هر چه دارد، از حرمتِ نامِ مبارکِ مولا علی (ع) است. این عشق در مشهورترین سرودهٔ ولاییِ او، «علی گویم، علی جویم»، تبلور یافت — شعری که در شب‌های ماهِ رمضان، مدّاحانِ سرشناسی چون آقای قوّام نیا و آقای حمیدی آن را با حال‌وهوایی معنوی می‌خواندند.

صفا بودم، گلِ باغِ وفا بودم علی گویم، علی جویم

۴. پهلوان و مردِ زورخانه

در کنارِ شعر و عرفان، بصیری ورزشکاری بود که در ورزشِ باستانی و در همهٔ زورخانه‌های اصفهان احترامی ویژه داشت. یکی از بارزترین نشانه‌های جایگاهِ بلندِ پهلوانی‌اش این بود که هنگامِ ورود و خروجِ او به زورخانه، مرشد به احترامش زنگ می‌زد.

جایگاهِ او در زورخانه تنها به مهارتِ بدنی نبود، بلکه به سببِ صفا و وفا و منشِ پهلوانی‌اش بود. او مرامِ پهلوانی را با ذکرِ علی (ع) عجین کرده بود؛ چنان‌که پیوندی میانِ ورزشِ باستانی و معنویت بوجود می آمد.

۵. خادم‌الحسین

مرحوم بصیری سال‌های سال در مجالسِ عزاداری و سوگواریِ سیدالشهدا (ع) به‌عنوانِ خادم‌الحسین افتخار می‌کرد. او را «شناسنامهٔ فرهنگی و وجودیِ» عزادارانِ هیئتِ حسینیِ شهشهانِ اصفهان دانسته‌اند؛

او هر شب در هیئت شعر می‌خواند و مردم را موعظه می‌کرد. جوانان را تشویق می‌کرد که در هیئت‌ها حضوری فعّال داشته باشند تا سطحِ فرهنگی و اخلاقیِ این محافل ارتقا یابد. در پاسخ به گلایهٔ جوانان می‌گفت: «شما هستید که باید بیایید و سطحِ هیئت را بالا ببرید

۶. مصلحِ مردم‌دار

بصیری به مردم عشق می‌ورزید و همواره در پیِ پیوند دادنِ دل‌ها و رفعِ اختلاف‌ها بود. این خصلت تا واپسین لحظاتِ عمرش با او ماند: حتی در بستر بیماری و در آخرین روزها، برای رفعِ اختلاف آشنایان و دوستان با نصایحِ تأثیرگذارش، میانِ همه آشتی برقرار می کرد و تا آخرین نفس، دغدغهٔ اصلاحِ امورِ مردم و حفظِ پیوندهای انسانی را داشت و هرگز از این فعالیتِ خیرخواهانه دست برنداشت.

۷. وفات

حاج مسعود بصیری اسفندماه ۱۳۶۵ در روزهای بمبارانِ هواییِ اصفهان دیده از جهان فروبست. با وجودِ شرایطِ دشوار و وضعیتِ قرمز، جمعیتی انبوه در تشییعِ پیکرِ او شرکت کردند و هیئت‌های مختلف ، او را تا باغِ رضوان مشایعت نمودند — تصویری که محبوبیتِ بی‌پایانِ این پیرِ مرشد را در میانِ مردمِ اصفهان به‌روشنی نشان می‌دهد.

پس از او، فرزندان و بستگانش سنت‌های خیریهٔ او، از جمله اطعام در شبِ عاشورا، را ادامه داده‌اند. اما ماندگارترین میراثِ او اشعارِ آیینی و عرفانی‌اش است که در دو مجموعهٔ «قصهٔ دل» و «آوای دل» به یادگار مانده و همچنان در دل‌ها و مجالسِ اصفهان زنده است.

عمریست که با روغن جان سوخته ام تا آنکه چراغ دل بر افروخته ام

این قصه دل که هست دست من و تو از حاصل عمر خویش اندوخته ام