غزل

بار محبت

۱۴۰۵/۰۴/۱۴ ۱۵

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

خبر از سوز و گداز من دیوانه نداری
شمع بزمی، خبر از حالت پروانه نداری
با رها اشک خود از دیده به پای تو فشاندم
از چه رو حرمت این گوهر یکدانه نداری
یک نفس از بر چشمم نرود روی نکویت
این چه رازی است اگر در دل من خانه نداری
منع من می‌کنی از می‌زدن ای زاهد خودبین
خبر از نیمه شب و نالهٔ مستانه نداری
گردش دیدهٔ معشوق چه دانی تو که عمری
مست ساقی نشدی عشق به پیمانه نداری
رو به گنجی بنشین گرم ریا شو تو که هرگز
خبر از پاک‌دلان در میخانه نداری
بگذر از عشق، تو اگر دیوانه نباشد
بگذر از این ره اگر همت مردانه نداری
خسته مسعود نگردی به ره کعبهٔ مقصود
تو که جز بار محبت به سرِ شانه نداری

معنی شعر

این غزل، گلایه‌نامه‌ای عاشقانه است به معشوق که از درد و سوز دل عاشق بی‌خبر است. شاعر خود را به پروانه و معشوق را به شمع تشبیه می‌کند که از حال سوختن پروانه آگاه نیست. او اشک‌های خود را چون گوهر گرانبها ریخته اما معشوق قدر آن را نمی‌داند. شاعر به زاهد ریاکار می‌گوید که از حقیقت عشق و مستی عارفانه بی‌خبر است و نمی‌داند که دل پاکان در میخانه‌ی عشق چه حالی دارند. در نهایت با اشاره به تخلص خود می‌گوید که راه عشق، راه دیوانگی و مردانگی است و با بار سبک محبت، خستگی در این راه معنا ندارد.