غزل

افسانه شیرین

۱۴۰۵/۰۴/۱۴ ۲۹

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

دل، ترا خواست گرفتار عذابش کردی
دیده مشتاق تو گردید پرآبش کردی
گفتم ای ماه دلم از تو وفا می‌خواهد
خنده‌ای کردی و دیوانه خطابش کردی
جام چشم تو بنازم که به یک نیم‌گاه
هرکه پابند تو شد مست شرابش کردی
هرکه عاشق به تو شد می‌شود این‌گونه خراب
یا چو بود این دل ما خانه خرابش کردی
مرغ دل چون که به دام تو گرفتار آمد
عمری از آتش اندوه کبابش کردی
هرکه می‌خواست ز وصل تو شود شیرین‌کام
خواندی افسانه شیرین و به خوابش کردی
گرچه مسعود به پای تو بسی اشک فشاند
با تبسم ز بر خویش جوابش کردی

معنی شعر

این غزل از زبان عاشقی سخن می‌گوید که از بی‌مهری و بی‌وفایی معشوق شکایت دارد. شاعر می‌گوید که دل او اسیر عذاب عشق شده و چشمانش همواره در اشتیاق دیدار معشوق پر از اشک است. هنگامی که از معشوق وفا می‌خواهد، تنها خنده‌ای می‌کند و او را دیوانه می‌خواند. نگاه معشوق چنان سحرآمیز است که هر کس به او دل بندد، مست و بیخود می‌شود. دل عاشق چون مرغی در دام عشق گرفتار شده و از آتش اندوه می‌سوزد. در بیت پایانی به افسانه شیرین و فرهاد اشاره می‌کند که معشوق با همان بی‌مهری با عاشق خود رفتار می‌کند. حتی شاعر (مسعود) با وجود گریه‌های فراوان، تنها با لبخند طعنه‌آمیز معشوق روبرو می‌شود.