قصیده

امید وصل

۱۴۰۵/۰۴/۱۴ ۱۷

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

گر به زلف تو میسر شودم دسترسی
نیست دیگر به دلم هیچ تمنا ز کسی
چون به جز وصل تو سودای دگر در سر نیست
غافل از عشق تو هرگز نکشیدم نفسی
دلم از کجروی مردم دنیا بگرفت
خوش بود عالم تنهایی و کنج قفسی
دیگر از شادی و غم شاد نگردیم و ملول
چون دگر در دل ما نیست هوا و هوسی
گوش دل باز کن ای دوست اگر اهل دلی
که رسد دم به دم از قافله بانگ جرسی
نه فقط ما و تو در راه عدم ره سپریم
دیده بگشا که در این بند فتادند بسی
گر گرفتار شدی رو به خدا کن مسعود
که به جز او نبود در همه جا دادرسی

معنی شعر

این غزل بیان عشقی خالصانه و عارفانه است که شاعر تنها به وصل معشوق دل بسته و از همه‌چیز جز او بی‌نیاز شده است. او از کج‌روی مردم دنیا دلگیر شده و تنهایی را بر آن ترجیح می‌دهد. شاعر از شادی و غم فراتر رفته و به مقامی رسیده که هوس‌های دنیوی در دلش جایی ندارد. او به دوست خود توصیه می‌کند که گوش دل بگشاید و از قافله عمر غافل نباشد، زیرا همه در این راه گرفتارند و گذرا هستند. در مقطع، با ذکر تخلص «مسعود»، شاعر به توکل بر خدا فرا می‌خواند که تنها دادرس حقیقی است.