مکن با من ای گل تو نامهربانی
که دایم نباشد بهار جوانی
که دایم نباشد بهار جوانی
صفابخش بر جان من با نگاهت
که گر دیدهام در نگاه تو فانی
که گر دیدهام در نگاه تو فانی
ترا دیدم و دل به عشقت سپردم
مکن با من خستهدل سرگرانی
مکن با من خستهدل سرگرانی
قدت سرو ناز و رخت همچو گلشن
تو زیباتری از مه آسمانی
تو زیباتری از مه آسمانی
مبر بیش از این طاقتم را که دیگر
ندارم تحمل از این همه جانی
ندارم تحمل از این همه جانی
بیا تا جمال نکویت ببینم
که باشد بهشت رخت جاودانی
که باشد بهشت رخت جاودانی
چو مسعود در روی تو از دید گفتا
ندیدم گلی چو درخت ارغوانی
ندیدم گلی چو درخت ارغوانی
معنی شعر
این شعر، عاشقانهای پرشور است که شاعر در آن به معشوق خود التماس میکند که با او مهربانی کند و او را در این بهار جوانی که زودگذر است، دچار رنج نسازد. شاعر از زیبایی معشوق که قدش چون سرو و رخش چون گلشن است میستاید و میگوید که دلش را به عشق او سپرده است. او میخواهد جمال معشوق را ببیند چرا که آن دیدار برایش بهشت جاودان است. در پایان، شاعر با تخلص «مسعود» خود را معرفی کرده و میگوید که چون معشوق را دیده، هیچ گل دیگری به زیبایی درخت ارغوان ندیده است.