درون سینهٔ من آتشی است پنهانی
که همچو شمع بسوزد مرا به آسانی
که همچو شمع بسوزد مرا به آسانی
سعادت است برای دل شکستهٔ من
که عشق دوست بر آن گشته است ارزانی
که عشق دوست بر آن گشته است ارزانی
اگر ز جلوهٔ خود روشنی دهد ما را
برون رود ز هوسهای نفس شیطانی
برون رود ز هوسهای نفس شیطانی
خوشا کسی که دلش خانهٔ حبیب شود
به دور ماند ز هوسهای نفس شیطانی
به دور ماند ز هوسهای نفس شیطانی
برای راحتی خویش هرکه میکوشد
به غیر من که ندیدم به جز پریشانی
به غیر من که ندیدم به جز پریشانی
اگر رقیب گذارد دمی مرا تنها
به یاد عشق لقایش کنم غزلخوانی
به یاد عشق لقایش کنم غزلخوانی
به حق مردی و مردانگی خورم سوگند
که من خموشم و او میکند درافشانی
که من خموشم و او میکند درافشانی
رضای خاطر محبوب این بود مسعود
که در زمانه دلی را ز خود نرنجانی
که در زمانه دلی را ز خود نرنجانی
معنی شعر
این غزل، دربارهی عشق عرفانی و پاک است که دل شاعر را چون شمع میسوزاند. شاعر عشق دوست (معشوق الهی) را سعادت و سرمایهی دل شکستهاش میداند و معتقد است که نور این عشق، هوسهای نفسانی را از دل بیرون میراند. او میگوید هرکس برای راحتی دنیوی تلاش کند، جز پریشانی چیزی نمییابد. شاعر در برابر محبوب خاموش است و او را ستایش میکند، و رضای او را در این میبیند که هیچ دلی را نرنجاند. این غزل بیانگر فنای عاشق در معشوق و رهایی از خودخواهی است.