استاد سید مصطفی موسوی «فراز»
خدایا، ما نمیخواستیم «بصیریِ» ، آن وجود سرشار از صفا و پاکی را، از دست بدهیم؛ تا امروز در رثای او برخیزیم و در سوگ و ماتمش بنشینیم.
چو گوهر، حاج مسعود بصیری
درخشان بود از روشنضمیری
درخشان بود از روشنضمیری
به کارِ شاعری برجسته میبود
به شغلش داشت عنوانِ مدیری
به شغلش داشت عنوانِ مدیری
به گردِ خویش چون خورشیدِ تابان
همه پرتوفکن بود از منیری
همه پرتوفکن بود از منیری
درشتی در سخنسنجی نمیکرد
همیکرد اجتناب از خردهگیری
همیکرد اجتناب از خردهگیری
کسی را هیچگونه کوچک نمیساخت
روانش بود آمیخته با کبیری
روانش بود آمیخته با کبیری
به دنیای صفا همتای خود بود
نبودش هیچ کم در بینظیری
نبودش هیچ کم در بینظیری
درِ اسرار بر رویش گشودند
ز بس زد حلقهٔ بابِ خبیری
ز بس زد حلقهٔ بابِ خبیری
گره از کارِ یاران باز میکرد
مدبّرگونه، با فنِّ مدیری
مدبّرگونه، با فنِّ مدیری
بُدش کاملعیاری در جوانی
نهاد آنگه قدم در راهِ بصیری
نهاد آنگه قدم در راهِ بصیری
ز دردِ ماتمِ جانکاهِ مردم
شدش طاقت ز کف، با آن دلیری
شدش طاقت ز کف، با آن دلیری
روانش بود اسیرِ تن، که گردید
به لطفِ مرگ آزاد از اسیری
به لطفِ مرگ آزاد از اسیری
فغان و آه، کاین چرخِ سفله ما را
زد آتش بر دل از داغِ بصیری
زد آتش بر دل از داغِ بصیری
استاد سید مصطفی موسوی «فراز»
معنی شعر
این مرثیه در رثای حاج مسعود بصیری، شاعر و مدیر فرهنگی، سروده شده است. شاعر او را چون گوهری درخشان و روشنضمیر توصیف میکند که در شاعری برجسته بود و در شغلش مقام مدیریت داشت. او چون خورشید تابان نور میافشاند، در سخن درشتی نداشت، کسی را کوچک نمیشمرد و روحش آمیخته با بزرگی بود. در دنیای صفا بیهمتا بود و درهای اسرار بر رویش گشوده شد. با تدبیر و مدیریت، گرههای کار یاران را میگشود. در جوانی کاملعیار بود و سپس به راه بصیری پای نهاد. از درد ماتم مردم، طاقتش طاق شد و با مرگ، روحش از بند تن آزاد گردید. شاعر در پایان از چرخ فلک شکوه میکند که با داغ از دست دادن بصیری، دلها را سوزانده است.
پیشنهادی
اشعار مرتبط
یادنامه و تقریظ دوستان
وصالِ محبوب
چو آید امرِ مرگ از نزدِ محبوب،
برای اهلِ عرفان هست مطلوب.
اهل ولایت
حاج مسعود بصیری، شاعرِ روشنروان،
دیده بست از این جهان و شد سوی جنّت روان.
غمِ جانکاه
دارم از جور و جفایت، فلک، آه و فغان
تا کی و تا چند آزاری دلِ آزادگان؟