دارم از جور و جفایت، فلک، آه و فغان
تا کی و تا چند آزاری دلِ آزادگان؟
تا کی و تا چند آزاری دلِ آزادگان؟
میکنی از راهِ کین افسرده و پژمردهاش،
هر گلِ بیخار پیدا گشت در باغِ جهان.
هر گلِ بیخار پیدا گشت در باغِ جهان.
حاج مسعود بصیری، یک جهان احساس بود؛
از چه بنمودی به خاکِ تیره مدفون ناگهان؟
از چه بنمودی به خاکِ تیره مدفون ناگهان؟
آن هنرور، عارفِ والامقامِ پاکدل،
آن سخنور، شاعرِ شیرینزبانِ نکتهدان.
آن سخنور، شاعرِ شیرینزبانِ نکتهدان.
بود در دورانِ حیاتِ خویش، از صدق و صفا
اهلِ بیتِ مصطفی و مرتضی را مدحخوان.
اهلِ بیتِ مصطفی و مرتضی را مدحخوان.
در عزای شاهِ مظلومان، حسینِ تشنهکام،
بهرِ خدمت بسته بود آن مردِ باایمان میان.
بهرِ خدمت بسته بود آن مردِ باایمان میان.
از برای خستگان راحت فراهم مینمود،
تا در این محنتسرا بودش به تن تاب و توان.
تا در این محنتسرا بودش به تن تاب و توان.
روز و شب آن حقپرستِ پاکطینت با همه،
بود خوشرفتار و خوشخوی و شفیق و مهربان.
بود خوشرفتار و خوشخوی و شفیق و مهربان.
بس به نوعِ خویش با احسان و نیکوکار بود،
نامِ نیکوش در این عالم بماند جاودان.
نامِ نیکوش در این عالم بماند جاودان.
گنجی از فرهنگ و دانش ماند از او یادگار،
گرچه خود در خاک همچون گنجِ گوهر شد نهان.
گرچه خود در خاک همچون گنجِ گوهر شد نهان.
دوستان و آشنایان در غمِ جانکاهِ او،
روز و شب سرگرمِ شیون، جمله از پیر و جوان.
روز و شب سرگرمِ شیون، جمله از پیر و جوان.
نیمهٔ ماهِ رجب، سالِ پیِ فوتش نوشت:
«حاج مسعود بصیری جسته منزل در جنان.»
«حاج مسعود بصیری جسته منزل در جنان.»
استاد عیسی قلی شیرانی «سالم» ، ۱۴۰۷ قمری
معنی شعر
این قصیده مرثیهای است بر درگذشت حاج مسعود بصیری، شاعر و عارف اهلبیت. شاعر با خطاب به فلک از جور روزگار که بهترین انسانها را میرباید شکایت میکند. سپس به شرح خصال نیک متوفا میپردازد: هنرمند، عارف پاکدل، شاعر شیرینسخن، مداح اهلبیت، خادم عزاداری حسینی، نیکوکار و مهربان. شاعر بر آن است که نام نیک و میراث فرهنگی او جاودانه خواهد ماند هرچند خودش در خاک پنهان شده. قصیده با تاریخ درگذشت در نیمه رجب به پایان میرسد و مرحوم را در بهشت آرزو میکند.
پیشنهادی