قصیده

راه کمال

۱۴۰۵/۰۴/۱۴ ۲۱

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

از بادهٔ محبت گر جرعه‌ای بنوشی
از هرچه دیده بیند چشم طمع بپوشی
هرکس نگیرد الفت با نوع خود به عالم
عمری شود از او طی در خلوت و خموشی
بگذار غصه و غم هرگز مباش در هم
در این سرای فانی بهتر که می بنوشی
گفتم به عقل بر گو از مردمی چه دانی
گفتا مجو به عالم بهتر ز عیب پوشی
گفتم دگر چه دانی از راز پرده بردار
گفتا که می‌نیرزد دنیا به دین فروشی
گفتم چسان توانم راه کمال پویم
گفتا چو میوهٔ تاک باید به خم بجوشی
گفتم که می‌توانم فیض از جهان بگیرم
گفتا اگر که پندی از پیر ره نیوشی
پیوسته همچو مسعود باشی به عیش و عشرت
از بادهٔ محبت گر جرعه‌ای بنوشی

معنی شعر

این شعر در قالب گفتگوی شاعر با عقل، راه رسیدن به کمال را بیان می‌کند. شاعر از عقل می‌پرسد که چگونه می‌توان به کمال رسید و عقل پاسخ می‌دهد که باید از شراب محبت نوشید، چشم طمع بست، از عیب‌پوشی برخوردار بود، دنیا را به دین نفروخت، در خلوت و خموشی به تفکر پرداخت و همچون انگوری در خم عشق جوشید. همچنین باید از پیر راه پند گرفت و با محبت زندگی کرد تا به عیش و عشرت همچون مسعود (احتمالاً اشاره به شاعر خود) برسد.