دید مجنون را یکی در کوهسار
خسته و آزرده و زار و نزار
خسته و آزرده و زار و نزار
گفت: جانِ من، مگر دیوانهای؟
کاین چنین با دیگران بیگانهای
کاین چنین با دیگران بیگانهای
گشته کوه و دشت و هامون منزلت
هست عشقِ رویِ لیلی حاصلت
هست عشقِ رویِ لیلی حاصلت
سخت میبینم بر او مفتون تو را
کرده عشقِ آتشین، مجنون تو را
کرده عشقِ آتشین، مجنون تو را
ز آشنایان اینچنین دوری مکن
در میانِ خلق مستوری مکن
در میانِ خلق مستوری مکن
خیز و پا بگذار سوی خانهات
تا شوی آسوده در کاشانهات
تا شوی آسوده در کاشانهات
با تبسم گفت مجنون در جواب:
از که داری انتظارِ خورد و خواب؟
از که داری انتظارِ خورد و خواب؟
من کجا دارم خبر از خویشتن؟
عشقبازان را کجا باشد وطن؟
عشقبازان را کجا باشد وطن؟
عشقِ لیلی جسمِ من رنجور کرد
دوریِ رویش مرا مهجور کرد
دوریِ رویش مرا مهجور کرد
نیست بر من عیب، گر عریان شوم
از غمِ لیلی چنین گریان شوم
از غمِ لیلی چنین گریان شوم
منزلِ لیلی بود مأوایِ من
هست زنجیرِ غمش بر پایِ من
هست زنجیرِ غمش بر پایِ من
این که گفتی عقل آرد در سرت
عشق، شیدایی نهد بر پیکرت
عشق، شیدایی نهد بر پیکرت
حقتعالی هر که را محبوب داشت
عاشقی را در ضمیرِ او گذاشت
عاشقی را در ضمیرِ او گذاشت
عشق سازد جان و دل را باصفا
عشق بر دلها دهد رنگ و جلا
عشق بر دلها دهد رنگ و جلا
عشقِ لیلی در وجودم لانه کرد
جلوهٔ رویش مرا دیوانه کرد
جلوهٔ رویش مرا دیوانه کرد
در دلِ من جز غمِ لیلی مجوی
غیرِ شرحِ او سخن دیگر مگوی
غیرِ شرحِ او سخن دیگر مگوی
هر که را، مسعود، عشق آموختند
در میانِ آب و آتش سوختند
در میانِ آب و آتش سوختند
معنی شعر
این شعر با الهام از داستان لیلی و مجنون، حقیقت عشق راستین را بیان میکند. شاعر گفتوگویی میان مجنون و فردی رهگذر را به تصویر میکشد؛ رهگذر از مجنون میخواهد که زندگی عادی خود را از سر بگیرد و از بیابانگردی و دوری از مردم دست بردارد، اما مجنون پاسخ میدهد که عاشق واقعی دیگر دل در گرو آسایش، خانه و زندگی دنیوی ندارد.
مجنون میگوید عشقِ لیلی تمام وجود او را فرا گرفته و او را از خود بیخود ساخته است. در نگاه او، عشق نیرویی است که انسان را از وابستگیهای ظاهری میرهاند و جان را به صفا و روشنایی میرساند. شاعر در پایان، عشق زمینی مجنون را پلی برای بیان عشق حقیقی و الهی قرار میدهد و میگوید که هر کس حقیقت عشق را بیاموزد، آماده تحمل سختیها و فداکاری در راه محبوب خواهد بود.
مجنون میگوید عشقِ لیلی تمام وجود او را فرا گرفته و او را از خود بیخود ساخته است. در نگاه او، عشق نیرویی است که انسان را از وابستگیهای ظاهری میرهاند و جان را به صفا و روشنایی میرساند. شاعر در پایان، عشق زمینی مجنون را پلی برای بیان عشق حقیقی و الهی قرار میدهد و میگوید که هر کس حقیقت عشق را بیاموزد، آماده تحمل سختیها و فداکاری در راه محبوب خواهد بود.