مرا از دست فراقت نه شور ماند و نه حالی
گذشت عمر عزیزم ولی به خواب و خیالی
گذشت عمر عزیزم ولی به خواب و خیالی
نه آشیانه که سرزیر پرخموش بنشینم
نه گلشنی که در آن جا دمی زنم پر و بالی
نه گلشنی که در آن جا دمی زنم پر و بالی
نه مونسی نه انیسی نه همدمی نه رفیقی
نه مهلتی نه محیطی نه فرصتی نه مجالی
نه مهلتی نه محیطی نه فرصتی نه مجالی
نه بخت یار که در بزم عیش و نوش بنشینم
نه طالعی که شود سعد تا رسم به وصالی
نه طالعی که شود سعد تا رسم به وصالی
نه مکتبی که در آن قدر خویشتن بفزایم
نه آن طریق که ما را برد به سوی کمالی
نه آن طریق که ما را برد به سوی کمالی
چگونه دل ز علایق به روزگار بربندم
که عمر دولت مستعجل است و رو به زوالی
که عمر دولت مستعجل است و رو به زوالی
به سیم و زر سپردیم دل که عاقبت آن
نداشت غیر ملالی نبود غیر وبالی
نداشت غیر ملالی نبود غیر وبالی
در این محیط به غیر از جفا و جور نبیند
هر آنکه بسته چو مسعود دل به عشق غزالی
هر آنکه بسته چو مسعود دل به عشق غزالی
معنی شعر
این شعر شکایتی است از تنهایی و نداشتن در زندگی. شاعر از فراق و جدایی در مانده و عمرش را در خواب و خیال تلف کرده است. نه آشیانهای برای آرامش دارد، نه گلشنی برای رشد و پرواز. نه یار و انیسی دارد، نه فرصت و مجالی برای پیشرفت. نه بخت و طالعش یار است، نه مکتب و طریقی برای رسیدن به کمال. شاعر از دل بستن به دنیای فانی پرسش میکند و اعتراف دارد که دل به مال و ثروت سپرده که جز رنج و بلا نداشته. در نهایت میگوید کسی که مانند مسعود دل به عشق دنیوی ببندد، جز جفا و ستم نخواهد دید.