مثنوی

ساقی‌نامه

۱۴۰۵/۰۴/۱۸ ۷

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

بده ساقی آن می که جوش آورد
دلِ خسته را در خروش آورد
بده ساغری زان میِ خوشگوار
که دیگر ز کف رفته صبر و قرار
از آن می که گردد سرم پر ز شور
دلم را کند غرق دریای نور
بده ساقی آن ساغرِ باده را
رها کن دلِ در غم افتاده را
بده ساغری زان میِ دلنشین
که در سینه گردد نفس آتشین
که چون با تو در خلوتِ دل شدم
به امیدِ دیرینه نائل شدم
بده ساقی آن می که مستی کنم
ز خود رفعِ این خودپرستی کنم
از آن می که افتم به سوز و گداز
شود سینه‌ام گرمِ راز و نیاز
نهم سر به پایت، به دیوانگی
رها گردم از رنجِ فرزانگی
بده می که افتد به سر شورِ عشق
بده تا بتابد به دل نورِ عشق
بده ساقی آن می که باشد حلال
که فارغ شود دل ز رنج و ملال
بده تا کنم رفعِ این خستگی
رها گردم از قیدِ دلبستگی
بسازم ز این رنج و محنت رها
دلم را کن آیینهٔ حق‌نما
بده تا شوم فارغ از کفر و دین
مرا مست کن تا دمِ واپسین
ندارم دگر طاقتِ پیچ و تاب
رهایم کن از این گناه و صواب
بده می که تا با نوایی رسا
زبان برگشایم به ذکرِ خدا
که مسعود دارد به دل آرزو
به مستی شود با تو در گفت‌وگو

معنی شعر

این شعر یک ساقی‌نامه عرفانی است و منظور از «می» و «ساقی» در آن، شراب ظاهری نیست؛ بلکه نمادی از عشق الهی، معرفت، فیض پروردگار و عنایت حق است. شاعر از ساقیِ ازلی، یعنی خداوند یا پیرِ طریقت، می‌خواهد جامی از محبت و معرفت الهی به او بنوشاند تا از غفلت، خودخواهی، اندوه و دلبستگی‌های دنیوی رهایی یابد.

او آرزو دارد که دلش از نور عشق الهی روشن شود، پرده‌های نفس و غرور کنار رود، زبانش به ذکر خدا گشوده گردد و تا پایان عمر در حال عشق، بندگی و یاد پروردگار زندگی کند. در پایان نیز شاعر آرزوی خود را چنین بیان می‌کند که همواره در مستیِ عشق الهی با محبوب حقیقی به راز و نیاز و گفت‌وگو بپردازد.