به ره عشق تو طی، مرحله تا چند کنم
من که از دست شدم حوصله تا چند کنم
من که از دست شدم حوصله تا چند کنم
روزگاری است به زلف تو گرفتار شدم
دل خود بند براین سلسله تا چند کنم
دل خود بند براین سلسله تا چند کنم
به امیدی که به درگاه تو جویم راهی
همه شب تا به سحر قافله تا چند کنم
همه شب تا به سحر قافله تا چند کنم
مدّعی کرد نصیحت که بود باده حرام
گفتمش گوش بدین مسئله تا چند کنم
گفتمش گوش بدین مسئله تا چند کنم
عمر طی شد همه در غفلت و خودخواهی نفس
دل خود شاد براین مشغله تا چند کنم
دل خود شاد براین مشغله تا چند کنم
گاه دل درگرو مال شد و گه پی جاه
خویش را طالب این قافله تا چند کنم
خویش را طالب این قافله تا چند کنم
کاروان رفت و رفیقان به تکاپو مسعود
غفلت از رفتن این قافله تا چند کنم
غفلت از رفتن این قافله تا چند کنم
معنی شعر
این غزل، ندای بیداری عارفی است که عمری در غفلت و سرگرمیهای دنیوی گذرانده و اکنون از خود میپرسد تا کی باید در این راه سرگردان باشد. شاعر از اسارت در زلف معشوق، دلبستگی به مال و جاه، و بیتوجهی به پندهای ناصحان سخن میگوید. او میبیند که کاروان عشق و معرفت رفته و رفیقان سالک به راه افتادهاند، اما او هنوز در غفلت به سر میبرد. تکرار عبارت «تا چند کنم» نشاندهنده پشیمانی و بیداری تدریجی شاعر از خواب غفلت است. این شعر در واقع محاسبهای است با خود و فریادی برای بیداری پیش از آنکه فرصت از دست برود.