غزل

دشت جنون

۱۴۰۵/۰۴/۱۳ ۱۵

۰ رأی

از کتابِ: آوای دل

امشب دل من دریای خون شد
سیل سر شکم از حد برون شد
تا رفتی ای گل از داغ عشقت
دل غنچه‌آسا، رخ لاله‌گون شد
دل بود عمری، مست محبت
سوی تو آمد خوار و زبون شد
چون شد که پیمان از من گسستی
مهرت کجا رفت، عهد تو چون شد؟
تا درد دل را با غیر گفتم
هر دم به دردم، دردی فزون شد
کردی چو با من بی‌اعتنایی
گویی که جانم از تن برون شد
مسعود گوید با چشم گریان
راه من آخر دشت جنون شد

معنی شعر

این شعر فریاد عاشقی رنجدیده است که از جدایی معشوق، دل‌اش دریای خون و اشک شده است. شاعر با تصاویری چون غنچه و لاله، از دلی سخن می‌گوید که از درد عشق شکفته و زخمی شده. او که عمری مست محبت بود، با بی‌مهری معشوق خوار و زبون گشت. شکایت از شکستن پیمان و درد افزون‌شده از گفتن راز با بیگانگان، شاعر را به دشت جنون می‌کشاند. سرانجام مسعود با چشمی گریان اعلام می‌کند که راهش به جنون و دیوانگی انجامیده است.