حیف این عمر گرانمایه که رفت از دستم
وای بر عالم پیری که بر او پیوستم
وای بر عالم پیری که بر او پیوستم
پیر گردیدم و شد قامت من همچو کمان
حیف از این تیر که گردیده رها از شستم
حیف از این تیر که گردیده رها از شستم
بود سرمایه مرا، لیک نبردم سودی
چون که بر سود و زیان دل خود پابستم
چون که بر سود و زیان دل خود پابستم
پی نبردم که چرا آمدهام در عالم
یا چرا میروم و با که بود پیوستم
یا چرا میروم و با که بود پیوستم
نفس سرکش ندهد فرصت اندیشه مرا
که بدانم به کجایم چه کسم چون هستم
که بدانم به کجایم چه کسم چون هستم
حاصل عمر چه آمد به کف از سود و زیان
جز شب و روز که روح و تن خود را خستم
جز شب و روز که روح و تن خود را خستم
تا که مسعود، شدم با خبر از ارز عمر
دگر از قید علایق به جهان وارستم
دگر از قید علایق به جهان وارستم
معنی شعر
شاعر با حسرت و درد دل از گذر عمر و رسیدن به پیری میگوید و از دست دادن زمان گرانبهای جوانی را تأسف میخورد. او از قامت خمیدهاش به عنوان نشانه پیری یاد میکند و اظهار میدارد که در طول عمر هیچ سود معنوی نبرده و دلش به سود و زیان دنیوی مشغول بوده است. شاعر نمیداند چرا به دنیا آمده و به کجا میرود، و نفس اماره به او فرصت تفکر نداده است. در پایان، وقتی به ارزش واقعی عمر پی برده، از تعلقات دنیوی رها شده و در مقام تخلص از نام خود (مسعود) نشان میدهد که اکنون به سعادت واقعی رسیده است.