درنظر، حسن تو ظاهر شد و دل راز دو برد
صبر و آرام و قرار از من شیدا از دو برد
صبر و آرام و قرار از من شیدا از دو برد
چشم شمشیر به دست تو عجب عیاری است
که دل و دین من غمزد یکجا زد و برد
که دل و دین من غمزد یکجا زد و برد
حسن یوسف همه جا شهرهٔ آفاق بود
که به یکباره دل از دست زلیخا زد و برد
که به یکباره دل از دست زلیخا زد و برد
آفتاب رخ ماهت ز کجا کرد طلوع
که به یک جلوه دل از مومن و ترسا زد و برد
که به یک جلوه دل از مومن و ترسا زد و برد
حلقهٔ چشم تو نازم که به یک نیم نگاه
دل شیخ حرم و پیر کلیسا زد و برد
دل شیخ حرم و پیر کلیسا زد و برد
هرکه روی تو نظر کرد گذشت از سر حور
عشقت از سر هوس و جنت و طوبا، زد و برد
عشقت از سر هوس و جنت و طوبا، زد و برد
جرعهای از می عشق تو زدم، مست شدم
این چه می بود که عقل از من رسوا زد و برد
این چه می بود که عقل از من رسوا زد و برد
تا که مسعود ترا دید و خریدار تو شد
سود سرشار ز سودای تو رعنا، زد و برد
سود سرشار ز سودای تو رعنا، زد و برد
معنی شعر
این غزل وصف جلوهی معشوق و تأثیر شگرف آن بر عاشق است. شاعر میگوید چون حُسن محبوب در نظرش آشکار شد، دل رازش را فاش کرد و صبر و آرام از او رخت بربست. نگاه شمشیرگون معشوق چنان قدرت دارد که یکجا دل و دین را میرباید. زیبایی معشوق از حُسن یوسف که دل زلیخا را برد، فراتر است و چنان است که مؤمن و ترسا، شیخ و پیر کلیسا را یکسان شیفته میکند. عشق این چنین قدرتمند، انسان را از هوسهای دنیوی و حتی بهشت دور میسازد و عقل را میرباید. در بیت مقطع، شاعر با تخلص «مسعود» میگوید که از این شیفتگی سود سرشار برده است.