اشعار
آشنای حق
تا که دل دیوانه عشق تو شد فرزانهایم
با وجود اینکه نزد عاقلان دیوانهایم
قدر محبت
بیا قدر محبت را بدانیم
بیا تا در کنار هم بمانیم
راز دل
فراموش کردی خطاپوشیم
که دادی به دست فراموشیم
غفلت
به ره عشق تو طی، مرحله تا چند کنم
من که از دست شدم حوصله تا چند کنم
آتش غم
باد هجر تو روز و شب میسوزم و میسازم
در آتش تاب و تب میسوزم و میسازم
داغ فراق
ز بس از سوز هجران ناله هر شب تا سحر کردم
تمام خلق عالم را ز راز خود خبر کردم
درس محبت
من از مصاحبت دوست آنقدر شادم
که میرود همه غمهای خویش از یادم
ارزش عمر
حیف این عمر گرانمایه که رفت از دستم
وای بر عالم پیری که بر او پیوستم
سوز نهان
سوختگان سوختگان سوختم
شمع صفت شعله به جان سوختم
مست نگاه
مرا به باده چه حاجت که از نگاه تو مستم
خیال روی تو صبر و قرار برده ز دستم
دریای جنون
تا شدم خاکنشین ره میخانهٔ عشق
گشتهام سرخوش و سرمست ز پیمانهٔ عشق
اشک روان
بگذارید مرا با دل دیوانۀ خویش
تا کنم خون دل خویش به پیمانۀ خویش