اشعار
امید وصل
گر به زلف تو میسر شودم دسترسی
نیست دیگر به دلم هیچ تمنا ز کسی
دل دانا
دل دانا چند با ناله و افغان غم دنیا داری
اینکه فانی است چرا غصه بیجا داری
بار محبت
خبر از سوز و گداز من دیوانه نداری
شمع بزمی، خبر از حالت پروانه نداری
رسم وفا
با هیچ کسی وفا نداری
یا مهر و وفا به ما نداری
افسانه شیرین
دل، ترا خواست گرفتار عذابش کردی
دیده مشتاق تو گردید پرآبش کردی
صفای روح
تو همزمان من و یادگار عهد شبابی
تو همچو نشئهٔ آرامبخش جامِ شرابی
جستجو
بر دل پر امید من عشق تو زد جوانهای
کز اثرش به هر نفس سازکنم ترانهای
باغ دل
دیگر ز من نخواهید اشعار عاشقانه
ز این پس دگر نخواهم بزم و گل و ترانه
طریق بندگی
ای دل بیا از عشق او دیوانه شو دیوانه شو
با هرکه جز آن آشنا بیگانه شو بیگانه شو
بیپروا
اگر خاک در میخانهام من
چرا منعم کنی دیوانهام من
پرتو حسن
شانه به زلف میزند دلبر گلعذار من
صبر و قرار میبرد از دل بیقرار من
معرفت
ای دل بیا با معرفت راهی به حق پیدا کنیم
خود را ز عشق پاک تو دیوانه و شیدا کنیم